النا وتاب سواری
عزیز دل من نمیدونم چه جوری باید بهت بفهمونم که هر کسی یه حقی داره نمیدونم اصلا میفهمی حرف
مامان رو یا نه ....
ماجرای تاب سواری النا داستانی شده هر وقت میریم پارک با گریه ما رو میبره سمت تاب ....سوار میشه
ولی پیاده شدنش با خداست اصلا اگر ساعتها هم تاب سواری کنه خسته نمیشه هر چی میگم نینی های
دیگه هم باید سوار بشن انگار نه انگار واسه خودش تاب تاب اباسی رو آهنگشو میزنه به روی خودش
هم نمیا ره که ١٠ تا بچه تو صف ایستادن ...
چند روز پیش از ترسم ظهر بردمش پارک که خلوت باشه حسابی تاب سوار شه نیم ساعت سوار شد چون
خیلی گرم بود با گریه وجیغ اومدیم خونه رفتم دنبال شروین که پسر همسایمونه گفتم بیاد پیشش از یادش
بره بگذریم از اینکه هر چی از اسباب بازیها رو اون بر میداشت به زور ازش میگرفت خلاصه اونم قهر کرد
رفت خونشون منم رفتم تاب خودشو وصل کردم سوارش کردم اول یه کم آهنگ خوند داشتم با داداشم
تلفنی حرف میزدم که دیدم النا رو تاب خوابش برده خیلی صحنه دیدنی بود از فرصت استفاده کردم چندتا
عکس یادگاری ازش گرفتم خلاصه که داستانی شده تاب سواری النا جوجو

النا وشروین قبل از دعوا وقهر

اینم دخملی که از شیطونی زیاد از حال رفت


النا وتاب سواری
